قهرمان ميرزا عين السلطنه

969

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

شيرافكنى و براز جامه * بودش همه باطراز خامه فرزانه شهى كه در ختامه * بودش به خدا قبول عامه در حضرت شه وزير گشتم * در خدمت شه امير گشتم از امر همو سفير گشتم * خاكى بودم و عبير گشتم رفتم به فرنگ و ينگىدنيا * ديدم همه را ز سفل و عليا چندى به تمام هند رفتم * بغداد به نوك خامه رفتم صدرا به خدا تو كن صبورى * از مرد خبيث كن تو دورى از غصه بمير در گل او * هم مدفن اوست مقتل او قربان شهيم و عيد قربان * مائيم همه به زير فرمان شه رفته و شه مظفر الدين * با سيرت شه به رسم و آئين بنشسته به تخت پنجمين شاه * مانند پدر به روى چون ماه كن حفظ ز چشم بد خدايا * مشفق بنما به ما رعايا آن شاه مظفر است به آفاق * كز جملهء خسروان بود طاق و له ايضا : دلم گرفته و مجروح گشته تا دانى * به حيرتم كه چسان است اين مسلمانى بهار گشته خزان مردمان چو مرده بدان * فكار گشته و درمانده از پريشانى چه مردمى كه ندارند قوت يوميه * چه مردمى كه ندارند روح حيوانى عروس نسترن از داغ واژگون پيچيد * هزار تير به چشمان ماه‌پيشانى به سرو باغ بگفتم كه چون توئى آزاد * لباس ماتم و غم در بر از چه حيرانى جواب گفت برو باغ پادشاه ببين * صداى قارى قرآن و گوهرافشانى به روز هفده ز ماه ذىقعده * بكشت شه را ميرزا رضاى كرمانى اگر نبود به طهران جناب صدراعظم * نبود زنده ز حيوان و هيچ انسانى نه گندمى ، نه جوى ، نى برنج لاريجان * كسى نمىخريد كفى نانى از گرانجانى شنيده‌ايم كه مردى رذيل بدصورت * بگفت غله بسوزم به حق قرآنى اگر هلاك شود جانيان ؟ مملكت ما * اگر به زير و زبر گشته شهر طوفانى به نيم حبه معاون « 1 » نمىشوم از كس * به درهمى ندهم من توان پالانى قوام مملكت از دست مىرود به درك * نه زاد مام مرا بهر دادن نانى درست گفت روا نيست مسند عزت * براى مرد خبيث و بخيل و چوپانى بزرگى است برازندهء تو صدر اجل * عصاى تست كه بينى شود چو ثعبانى به عيش باش و مخور غم به حق آل على * كه عنقريب بگيرى جهان به آسانى به حيرتند و تفكر تمام اهل دول * بلند گفت احسنت سفير عثمانى منيف پاشا گفت به ز دين حنيف * كجا است همچو وزيرى به نزد عثمانى خداى خواست به اسلام باز ذبح عظيم * شهيد گشته شهنشه به عيد قربانى

--> ( 1 ) - كنايه از معاون الملك است .